|
آرامش را درهیاهو نیز می توان یافـت | ||
|
زندگی آن هنگام زیباست
که آدمی بداند فکری به خاطرش در هیاهوست ... [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ بابای سـید مسـیحا ]
آب بخشكد دلت ! باد پريشان شوی ! خاك شود خاك عزا بر سرت ! پيش نگاه شما مادر خورشيد سوخت ...
شهادت صديقه كبری ، فاطمه زهرا سلام الله عليها بر حضرت بقيه الله الاعظم تسليت باد [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ بابای سـید مسـیحا ]
این روزها کسی
به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند! زیبایی هایش را بیرون بکشد ... تلخی هایش را صبر کند آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند : یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست !!! [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ ] [ بابای سـید مسـیحا ]
گاهی لازم است كوتاه بيايی گاهی نمیتوان بخشید و گذشت... اما میتوان چشمان را بست و عبور کرد گاهی مجبور میشوی نادیده بگیری گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی ...
پ . ن : بقیه متن رو شما کامل کنید گاهی ... [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ ] [ بابای سـید مسـیحا ]
از خدا پرسیدم :
اگردر سرنوشت ما ، همه چیز را از قبل نوشته ای ، آرزو کردن چه سود دارد ؟؟ خداوند خندید و گفت : شاید در سرنوشتت نوشته باشم ، " هر چه آرزو کردی !!! "
پ . ن : سال ۱۳۹۰ با همه اتفاقات خوب و بدش رو به اتمام هست ، امیدوارم سالهای باقیمانده عمرمون به خوبی و خوشی و عاقبت بخیری سپری بشه خدایا ! از همه اتفاقات سال ۱۳۹۰ راضی هستم چه خوب و چه بد چون مطمئن هستم تو جز خیر و صلاح بنده هات کار دیگه ای انجام نمی دی !!! خدایا ! شکر به خاطر نعمت سلامتی شکر به خاطر غم ها شکر به خاطر شادی داشته ها و نداشته ها شکر بخاطر اینکه هوای منو داشتی خدا ...
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ ] [ بابای سـید مسـیحا ]
...... درود بر جنگاور دیروز و صلح طلب امروز ! جنگاوری که 27 سال است بهای جنگی را میدهد که امروز لقلقه ی زبان حاجی گرینوف هاست ! اولین باری که شما را ملاقات نمودم ناغافل نزدیک بود حرفی بزنم که دود از سر جماعتی برخیزد که حاضر بودند در آن اتاق طبقه بالا !! نمیدانم به یاد دارید یا خیر . وقتی وارد اتاق شدم شما به شیوه خود و بزرگوارانه احترام نمودید و من در جواب احترام شما چیزی از مغزم گذشت که اگر به زبانم میرسید فی الفور خود را از همان ایوان به حیاط انوری می انداختم !!! حال که یادتان نیست بگذریم . سردار جان باز . همیشه با خود میگویم چطور میشود که فردی راه برود اما بدون پا ، ان هم 27 سال ( الان که مینویسم 30 سالتان شده ) ؟؟!! تا اینکه دیشب دلیلش را یافتم. سردار قدر دستهایت را بدان ، نه برای اینکه کمک توست در راه رفتن ! تو دستانت را در بیعت بزرگ جانباز عالم ، ابوالفضل العباس نهادی او نیز ضمانت کرده که پای تو باشد به هنگام راه رفتن . قدر دستهایت را بدان
دست بوس شما : سید محمود سجادی
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ ] [ بابای سـید مسـیحا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||